تبليغاتX
بهونه
بهونه
BaHOOnE
درباره وبلاگ


"خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن."
شنبه 1390/07/16 :: 10:55 :: نويسنده : gili gili

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ فاصله میان قلب ها

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان

قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

, شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد



سرانجام او چنین توضیح داد:



هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت

و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند .

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط

در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

چهارشنبه 1390/06/16 :: 12:38 :: نويسنده : gili gili

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما

آتش را
       
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
                                        
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن
.

              
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین


آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

               نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنکه قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

                  
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

               شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

              
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

                         خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

یکشنبه 1390/06/06 :: 14:45 :: نويسنده : gili gili
 

 دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب میبیند

خواب میبیند که بیمار است دلدارش

وین سیه رویا ، شکیب از چشم بیمارش

باز میچیند

مینشیند خسته دل در دامن مهتاب

چون شکسته بادبان زورقی بر آب

وز پشیمانی سرشکی گرم

میدرخشد در نگاه  چشم بیدارش

روز دیگر،

باز چون دلداده می ماند  به راه او،

روی می تابد ز دیدارش.

می گریزد از نگاه او

باز می کوشد  به آزارش...

                                         (هوشنگ ابتهاج)                    

دوشنبه 1390/05/31 :: 14:34 :: نويسنده : gili gili

 

زمان جزر دریا

نوشتم من خطی خوش روی شنها

به او دادم

سپس هم دل و جان را.

به گاه مد دریا

دویدم باز همانجا

که تا خوانم کلام و نقش خود را

ندیدم هیچ بر جا

به جز نادانی ام پیدا به شنها.

                                                                        (خلیل جبران)

چهارشنبه 1390/05/26 :: 11:22 :: نويسنده : gili gili
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
یکشنبه 1390/05/23 :: 11:46 :: نويسنده : gili gili
 

  نایت اسکین

  گذر تک تک این ثانیه ها ...

       سپری گشتن عمر ...نایت اسکین

          به قدیمی شدن داشتنت،

                      می ارزه...نایت اسکین

یکشنبه 1390/05/16 :: 1:59 :: نويسنده : gili gili
 

 

من با عشق آشنا شدم

و چه كسي اين چنين آشنا شده است؟...

هنگامي دستم را دراز كردم،

كه دستي نبود .

هنگامي لب به زمزمه گشودم،

كه مخاطبي نداشتم.

وهنگامي تشنه آتش شدم،

كه در برابرم دريا بود و دريا دريا...!

 






کد آهنگ خاطره ها از گروه ۲۵

بزرگترین مرجع کد آهنگ

[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]