|
بهونه BaHOOnE درباره وبلاگ ![]() "خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن." آرشيو وبلاگ شنبه 1390/07/16 :: 10:55 :: نويسنده : gili gili
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ فاصله میان قلب ها چهارشنبه 1390/06/16 :: 12:38 :: نويسنده : gili gili
روزگارِ غریبیست، نازنین دهانت را میبویند و عشق را عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما آتش را نور را در پستوی خانه نهان باید کرد. آنکه قصابانند شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد. کبابِ قناری خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
یکشنبه 1390/06/06 :: 14:45 :: نويسنده : gili gili
دختری خوابیده در مهتاب چون گل نیلوفری بر آب خواب میبیند خواب میبیند که بیمار است دلدارش وین سیه رویا ، شکیب از چشم بیمارش باز میچیند مینشیند خسته دل در دامن مهتاب چون شکسته بادبان زورقی بر آب وز پشیمانی سرشکی گرم میدرخشد در نگاه چشم بیدارش روز دیگر، باز چون دلداده می ماند به راه او، روی می تابد ز دیدارش. می گریزد از نگاه او باز می کوشد به آزارش... (هوشنگ ابتهاج)
زمان جزر دریا نوشتم من خطی خوش روی شنها به او دادم سپس هم دل و جان را. به گاه مد دریا دویدم باز همانجا که تا خوانم کلام و نقش خود را ندیدم هیچ بر جا به جز نادانی ام پیدا به شنها. (خلیل جبران) چهارشنبه 1390/05/26 :: 11:22 :: نويسنده : gili gili
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
من با عشق آشنا شدم و چه كسي اين چنين آشنا شده است؟... هنگامي دستم را دراز كردم، كه دستي نبود . هنگامي لب به زمزمه گشودم، كه مخاطبي نداشتم. وهنگامي تشنه آتش شدم، كه در برابرم دريا بود و دريا دريا...!
پیوندهای روزانه پيوندها |
||